میگن نفرین نکن...من نفرین نکردم...من فقط فکر کردم که اگر مثلا برای تو هم...!
خیلی سخته ، به امید دیدن چشمهایی باز ومهربون چشم بدوزی به سنگ و گوش بدی به صدای حرف زدن ها ، خندیدن ها و میوه خوردن ها و آخر سرم ، خوب خدابیامرز و دوباره زندگی!!!...من نمیدونم آدما چطور...! خوب البته من خیلی چیزا رو نمیدونم...! انگار که اصلا دوست نداری پیشت باشم که انقدر باد و طوفان راه انداختی که همه از قبرستون فراری شن!؟! پیشت که بودم سخت بود خنده های کسایی و که فکر میکنم تو مرگت دخیلن و حالا پیشت نشستن و برات فاتحه میخونن و از خاطراتشون میگن رو تحمل کنم...! حالا اما دلم به حالشون میسوزه...میترسم..می ترسم از اینکه شاید یه روزی خودمم اینطوری تو مرگ کسی سهیم باشم...! اون روز من...! اینم نفرین محسوب میشه؟! فکر کردن راجع به خودم؟!
نمیدونم ...!صداها ، آدما هی دور میشن و نزدیک میشن ، انگار که نشسته باشم رو شناور و تو دریا وول بخورم...! وقتی که خوابم میاد دیگه خیلی دور میشن..نمیدونم چرا سرم درد میکنه!؟حتما باز یه فکری رو درست سر جاش نذاشتم!
باید بخوابم...شاید خوابتو دیدم...اینجوری دیگه هوا رو جای دستات چنگ نمیزنم...شایدم این دفعه سرم دقیقا بیاد رو پات! نمیدونم...باید خواب بود تا خواب دیدن و فهمید...باید خواب باشی ،یا مثل من ، خواب بین باشی...!