Sunday, June 17, 2012

خواب بین

میگن نفرین نکن...من نفرین نکردم...من فقط فکر کردم که اگر مثلا برای تو هم...!
خیلی سخته ، به امید دیدن چشمهایی باز ومهربون چشم بدوزی به سنگ و گوش بدی به صدای حرف زدن ها  ، خندیدن ها و میوه خوردن ها و آخر سرم ، خوب خدابیامرز و دوباره زندگی!!!...من نمیدونم آدما چطور...! خوب البته من خیلی چیزا رو نمیدونم...! انگار که اصلا دوست نداری پیشت باشم که انقدر باد و طوفان راه انداختی که همه از قبرستون فراری شن!؟! پیشت که بودم سخت بود خنده های کسایی و که فکر میکنم تو مرگت دخیلن و حالا پیشت نشستن و برات فاتحه میخونن و از خاطراتشون میگن رو تحمل کنم...! حالا اما دلم به حالشون میسوزه...میترسم..می ترسم از اینکه شاید یه روزی خودمم اینطوری تو مرگ کسی سهیم باشم...! اون روز من...! اینم نفرین محسوب میشه؟! فکر کردن راجع به خودم؟!
نمیدونم ...!صداها ، آدما هی دور میشن و نزدیک میشن ، انگار که نشسته باشم رو شناور و تو دریا وول بخورم...! وقتی که خوابم میاد دیگه خیلی دور میشن..نمیدونم چرا سرم درد میکنه!؟حتما باز یه فکری رو درست سر جاش نذاشتم!
باید بخوابم...شاید خوابتو دیدم...اینجوری دیگه هوا رو جای دستات چنگ نمیزنم...شایدم این دفعه سرم دقیقا بیاد رو پات! نمیدونم...باید خواب بود تا خواب دیدن و فهمید...باید خواب باشی ،یا مثل من ، خواب بین باشی...!

Friday, June 15, 2012

مرگ

روزی خواهد آمد که مرده ام ، در شبی مهتابی یا صبحی بارانی ، فرق نمی کند! فرق نمیکند در رد پاهای آن روزم دنبال چه گشته ام یا آن روز که بوده ام ...!
وشقیقه هایم آن چنان درد میکند که انگار نبض زندگیم را تکرار میکند ، جبران میکند ...!
روزی خواهد آمد...شاید سالها بعد از امروز که دیگران می گویند : مرد ! و شاید من در صبحی آفتابی در جستجوی قدمهایی بی هدف ، سالها پیش از آن در خود مرده باشم. روزی خواهد آمد...!

Friday, June 8, 2012

تونل

دائما توی تونل بودن سخته . اگه بیرونی نباشه..... اگه نوری نباشه.
با به یاد آوردن هوای قبلی و به امید دیدن خروج بعدیه که آدم تونل رو تاب میاره؟!؟ یاچشم دوختن به چراغ های توی تونل؟!
آگه آدم میدونست که همیشه توی تونل بحثش فرق داشت ، ولی اینکه میدونی یه روزی ، یه شکلی ، از این تونل بیرون میای ، اینه که سخته!
اینکه فکر کنی بالاخره اون بیرون و میبینی ...چه شکلی؟... و دوباره حال "‌آدم بیرون تونل " بودن و تجربه میکنی...سخته!